
مدتی قبل بابا امیر بالاخره تنبلی رو گذاشت کنار و با کمک مامان سریرا ماه و ستاره های شبتابی رو که مدتها قبل برای ارغوانی خریده بودن، روی سقف اتاق ارغوان چسبوند. هرچند که چسبوندن این ماه و ستاره ها برای بابا امیر کار ساده ای نبود! و تا دو سه روز باید تکه هایی که بخاطر کهنه بودن چسبها کنده میشدن رو دوباره میچسبوند اما این دردسرها به دیدن ذوق و شادی ارغوانی می ارزید.
یکی دو روز اول بابا و مامان با خوشحالی ارغوان رو میبردن توی اتاق و با خاموش کردن چراغها ماه و ستاره های نورانی رو به ارغوان نشون میدادن و سه تایی لذت میبردن....اما.... این موضوع تبدیل شد به بهانه های گاه و بیگاه ارغوانی... روز و شب ارغوان بهانه اونها رو میگرفت و با اسرار بابا یا مامان رو مجبور میکرد که ببرنش توی اتاق تا به قول خودش مان رو ببینه...جالب اینجاست که شبها به چراغها اشاره میکرد که اونها رو خاموش کنیم و میگفت بست (یعنی در رو ببندین) و بعد لالا (یعنی بذارینم روی تخت و پیشم دراز بکشید) تا بتونه به همراه بابا یا مامان خوب ماه و ستاره ها رو تماشا کنه... و این دردسر تازه ما شده بود که خوشبختانه بعد از مدتی از سرش افتاد.
هرچند که بابا امیر هم بدش نمیومد که هر از چند گاهی فارغ از همه چیز به همراه دخترش تو آرامش و تاریکی و دور از این دود و دم و غوغای شهر دراز بکشه و توی این قحطی آسمون به یاد آسمونهای صاف کودکیش به ماه و ستاره های تقلبی دل خوش کنه....
ارغوانی، بابا و مامان امیدوارن که آسمون زندگیت همیشه آفتابی و مهتابی باشه و ستاره های بختت دائما تابان...
ارغوان مدتیه که شدیدا به کفش علاقمند شده بطوریکه ما مجبوریم صندلهای روفرشی مون رو هم جمع کنیم. چون ارغوان همه رو میپوشه و میگه تَبش و بی هوا اینقدر راه میره که می یفته و آخرش ختم به زاری میشه...
ارغوان کفشهاشو خیلی دوست داره و حسابی حواسش هست که خراب نشن و آمار همشون رو داره و تا میخوایم بریم بیرون میدوه سراغ جا کفشی و کلی حال میکنه و میخنده...
مامان و بابا هم کم نگذاشتن و واسه تو دختر گل کاکسیون کفش یا به قول خودت تَبش درست کردن و امیدوارن شما در آینده هم قدر وسایلت رو بدونی
ارغوان خیلی شیطون شده و کلا انرژی بابا و مامانو میگیره تا حدی که حتی نتونن مطلب بنویسن و وبلاگشو به روز کنن. البته ارغوان هم شیطون شده هم شیرین و کلی لوس و مدتیه که مدلهای قهر کردنش عوض شده و دائما در حال قهر کردن و تهدید بابا و مامانه.
کوچیک تر که بود سرش رو میذاشت زمین و قهر میکرد...
ولی حالا میشینه روی دوپا و دستش رو میگیره جلوی صورتش و الکی ادای گریه در میاره...
البته بیشتر تقصیر سجاده چون هی بهش میگه : "آخی ارغوان قهره" و اونهم ادا درمیاره تا به قول خودش داداش بغلش کنه و بوسش کنه...
ولی ارغوانی دخترم، این کارها شاید توی این سن جالب و بامزه باشه ولی ما میدونیم که در آینده اخلاق زشتیه که ما از حالا سعی میکنیم به تو یاد بدیم که این کار بدیه و از تو به این گلی بعیده..
دختر کوچولوی مامان که حواسش به همه چیز هستو رادارش همه چیزو میگیره متوجه حساسیت مامان نسبت به میز وسط هال شده و جالبه امروز که بابا دست ارغوان رو شست و هنوز خیس بود اومد دست زد به میز و چون لک شد رفت دستمال برداشت و شروع کرد به تمیز کردن میز.
البته ارغوان مدتهاست به این چیزها اهمیت میده و میخواد همه چیز رو تمیز کنه و وای از روزی که چیزی بخوره ...باید 10 بار وسط خوردن دستش رو تمیز کنیم چون نشون میده و میگه که کثیفه....
ارغوان به کثیف میگه تَبیث....!
بابانادر (بابای مامان سریرا) که ارغوان خیلی دوستش داره و همش تو بغلشه و میبوستش (البته وقتی اهوازه) یکی دو روز پیش از اهواز رفت شیراز.
امروز صبح وقتی رسیدیم خونه عزیز، داداش محمد یه پوستر میرحسین موسوی با خودش آوردهبود و به قول خودش برای تبلیغ توی خونه زده بود به دیوار هال. ارغوان از همون اول با تعجب عکس رو نگاه میکرد و به قول خودش میگفت بابابابا یعنی بابانادر. بعد هم شروع کرد به بوسیدن عکس و دیگه رضایت نمیداد و تا میذاشتیمش پایین گریه میکرد که بلندش کنیم تا عکس رو ببوسه... آخه دیده بود موها و ریشهای موسوی سفیده و عینک هم داره به همین خاطر کلی با این پوستر حال کرد.
خلاصه دختره یه پا فعال سیاسی شده و ماهم ازش چندتایی عکس تبلیغاتی گرفتیم؟!!
ما هم امیدواریم میرحسین موسوی منتخب بشه...ان شاء الله
چند روزی از ایام نوروز رو عمو مهدی و خاله سپیده اومده بودن اهواز. خیلی به ارغوانی و مامان و بابا خوش گذشت...هرچند که عمو اونها یه کمی اذیت شدن...آخه مامان و بابا به خاطر شرایط ارغوانی نمیتونستن خیلی برنامه بیرون رفتن بذارن ... اما تو همون مدت یه چند روزی رو بیرون رفتیم و خوش گذروندیم...
جالب اینجا بود که ارغوان با اینکه خیلی وقت پیش عمو مهدی و خاله سپیده رو دیده بود اما انگار که اونها رو یادش بود و غریبگی که نکرد هیچ تازه با دوتاشون کلی بازی کرد ...
عمو مهدی و خاله سپیده هم زحمت کشیدن و کلی اسباب بازی برای ارغوان خریدن... 2 تا ست PlayMobil و دو تا قلک عروسکی خوشکل که ارغوانی خیلی دوستشون داره و از اسباب بازیهای محبوب و روزانش شدن ( و البته دردسری شده برای مامان و بابا که دایم باید پهن و جمعشون بکنن )...
عمو مهدی کلی هم عکس گرفت که این سه تا نمونه اون عکسهاست که وقت بیدار شدن ارغوان ازش گرفته... ضمنا موضوع این پست هم عمو مهدی برای این سری عکس انتخاب کرده...
عمو مهدی و خاله سپیده ارغوانی و مامان و بابا شما رو خیلی دوست دارن ... پس زود زود به ما سر بزنین
صبح شنبه اول فروردین خاله گلی (دختر عموی مامان) و عمو علی و ستایا دختر ۲ سالشون به اتفاق مریم و امیر محمد ( دختر عمو و پسر عموی مامان) اومدن اهواز. تا توی راه بودن مامان چندبار باشون تماس گرفت...ولی اونها شب رسیدن خونه عزیز و صبح که ما رفتیم اونجا ستایا واسه ارغوان یه لباس و شیشه شیر قشنگ آورده بود و همین زمینه یه دوستی شد. حالا ارغوان و ستایا همدیگرو میبوسیدن و با هم بازی میکردن و همش باهم بودن... با هم کلی هم عکی گرفتن...
دوتا دختر مهربون که امیدواریم همیشه همینطور همدیگرو دوست داشته باشن...آخه اینا هم دختر خالن هم مجبورن خواهر همدیگه باشن!!!
بعد از یکی دو ساعت مامان ارغوانو آماده کرد و با همدیگه رفتیم خونه آقاجون و خانم جون ارغوان... البته توی راه ارغوان با یه هفت سین بزرگ عکس گرفت؟!
بعد از برگشتن از خونه آقاجون رفتیم خونه عزیز٫ دیدن بابا نادر و عزیز و عمو بابک و آخر شب هم برگشتیم خونه و ارغوان خوابید...
راستی اینم یه هفت سین دیگه که البته چند روز بعد در آبادان گرفته ...
ما دوست داریم امسال و هر سال برای ارغوان سال خوبی باشه و کنار هم روزهای خوبی داشته باشیم...ان شاء الله
بابا و مامان تصمیم گرفتن تولد یک سالگی ارغوان رو روز ۲۵ اسفند یعنی روز میلاد پیامبر بگیرن.
چند روزی که توی تدارک جشن گذشت!
سفارش کارت و شام و کیک و چیدمان میز و ...
روز تولد هم زندایی و سیامک که متاسفانه نتونسته بودن بیان اهواز٫ تماس گرفتن و زندایی گفت که اگر ارغوان خوب نخوابه شب خیلی خسته میشه و اذیتتون میکنه...ولی ارغوان که ظهر نخوابیده بود٫ شب هم تا ساعت ۱:۳۰ که دیگه مهمونها رفتن خوش اخلاق بود. فقط موقع عکس گرفتن با کیک یه کمی بی حوصله شد ولی تازه ساعت ۱۲ شروع کرد به رقصیدن و حاضر نبود بخوابه...البته بابا و مامان اینقدر خسته بودن که نفهمیدن کی جشن تموم شد ولی با همه اینها خیلی بهشون خوش گذشت و خوشحال بودن.
ارغوان کلی هم کادوهای خوب گیرش اومد که براشون خیلی ذوق کرد و خیلی دوسشون داره.
خلاصه اینکه مامان و بابا آرزو دارن ارغوان سالهای سال تولدهای خوب داشته باشه و صد سال عمر کنه...البته ممکنه اونها مجبور باشن خیلی از اون صد تا تولد رو از آسمونها به ارغوان تبریک بگن!
یک هفت سین خوشکل با یه عالمه روبان و گل و ماهیهای قشنگ...تازه یه حاجی فیروز و یه شمع هم عزیز خریده بود که ارغوان خیلی دوسشون داره... سبزه ارغوان هم خیلی قشنگه و یه گل هفت سین که ارغوان باش عکس هم گرفته...
انشاءالله عزیز و عمو بابک سالها زنده باشن و ارغوان هم عیدی های قشنگ ازشون بگیره!!!